هنوز روي سنگ فرش كوچههاي خيال بچگيم،
با پاهاي برهنه راه ميرم،
ياد روزهاي بچگي،
تو آفتاب داغ تابستون،
ته دنج و خلوت كوچه بنبست مهربونمون،
زير سايههاي سبز درختهاي توت و گردو و چنار،
گوارايي خنكاي سنگارو،
با همه تنم حس ميكنم.
چقدر براي روزاي بچگيمون تنگه دلم،
ياد فرار از خواب ظهر تابستون،
دزدكي رفتن تو حياط و پريدن توي حوضو
نديدن چشمايي كه هميشه مراقبمون بودن
براي صاحباي اون چشما هم تنگه دلم
آه حسرت و دوري، از كسايي كه همه دلخوشيشون، ماها بويدم
و الآن همه يادش بخير حرفاي ما شدهاند.
|
+| نوشته شده توسط
شبنم در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
|